|
وقتی که نیستی بهار ،غمگین تَر از پائیزه |
|
|
بیا ببین اشک چشام میریزه
صبر دلم از غم تو لبریزه
دلم میخواد اشک بریزم بمیرم
به خاطر گذشته هات اسیرم
گریۀ من غم داره
عشق تورو کم داره
بسه دیگه عزیزم بیا منو نلرزون
تو رو قسم به هستی زندگیمو نسوزون
نذار دلم زندون این غم باشه
عشق دلم تو سینه ام خواب بشه
بذار بیام اشک بریزم به پایت
شاید دل سنگت برام آب بشه
گریۀ من غم داره
عشق تورو کم داره
+ نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390ساعت 0:43 توسط ....ه... |
امشب تمام آیینه ها را صدا کنید
هنگام اجابتست رو یه سوی خدا کنید
ای دوستان آبرودار در نزد خدا
در این شب قدز مرا هم دعا کنید
+ نوشته شده در سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 20:56 توسط ....ه... |
در پيش بيدردان چرا فرياد بي حاصل کنم
گر شکوه اي دارم ز دل با يار صاحبدل کنم
در پرده سوزم همچو گل در سينه جوشم همچو مل
من شمع رسوا نيستم تا گريه در محفل کنم
اول کنم انديشه اي تا برگزينم پيشه اي
آخر به يک پيمانه مي انديشه را باطل کنم
آنرو ستانم جام را آن مايه آرام را
تا خويشتن را لحظه اي از خويشتن غافل کنم
از گل شنيدم بوي او مستانه رفتم سوي او
تا چون غبار کوي او در کوي جان منزل کنم
روشنگري افلاکيم چون آفتاب از پاکيم
خاکي نيم تا خويش را سرگرم آب و گل کنم
غرق تمناي توام موجي ز درياي تو ام
من نخل سرکش نيستم تا خانه در ساحل کنم
دانم که آن سرو سهي از دل ندارد آگهي
چند از غم دل چون رهي فرياد بي حاصل کنم
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 22:1 توسط ....ه... |
قيصرامين پور
نه!
کاری به کار عشق ندارم!
من هیچ چیز و هیچ کسی را
دیگر
در این زمانه دوست ندارم
انگار
این روزگار چشم نداردمن و تو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا
هرچیز و هر کسی را
که دوستر بداری
حتی اگر یک نخ سیگار
یا زهر مار باشد
از تو دریغ می کند...
پس
من با همه وجودم
خود را زدم به مردن
تا روزگار،دیگر
کاری به من نداشته باشد
این شعر تازه را هم
ناگفته می گذارم...
تا روزگار بو نبرد...
گفتم که
کاری به کار عشق ندارم
+ نوشته شده در شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 1:58 توسط ....ه... |
دستمال كاغذي به اشك گفت:
قطره قطرهات طلاست
يك كم از طلاي خود حراج ميكني؟
عاشقم
با من ازدواج ميكني؟
اشك گفت:
ازدواج اشك و دستمالِ كاغذي!
تو چقدر سادهاي
خوش خيال كاغذي!
توي ازدواج ما
تو مچاله ميشوي
چرك ميشوي و تكهاي زباله ميشوي
پس برو و بيخيال باش
عاشقي كجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال كاغذي، دلش شكست
گوشهاي كنار جعبهاش نشست
گريه كرد و گريه كرد و گريه كرد
در تن سفيد و نازكش دويد
خونِ درد
آخرش، دستمال كاغذي مچاله شد
مثل تكهاي زباله شد
او ولي شبيه ديگران نشد
چرك و زشت مثل اين و آن نشد
رفت اگرچه توي سطل آشغال
پاك بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمالهاي كاغذي
فرق داشت
چون كه در ميان قلب خود
دانههاي اشك كاشت.
+ نوشته شده در شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 1:48 توسط ....ه... |
کمکم کن ای عشق نذار بمیرم بذار که زنده باشم روتو ببینم برس بدادم ای عشق دلم هلاکه رسیدن تو از راه روز نجاته تو بدادم برس عشق چشم انتظارم هیچ ارزویی جز تو ندارم کمکم کن تو ای عشق پرامو وا کن بیمن این عشق عاشق صدام کن عاشقم کن تو ای عشق اسمت قشنگه یه عمره که دنیا سرت میجنگه اگه عشقی نباشه دلسرگردونه چه فایده داره اون دایکه خونه هرچی که دارم من از تو دارم تو زندگیمی دارو ندارم باور ندارم هرچیکه دارم میخوام رو سینه ات من سر بذارم کمکم کن تو ای عشق عاشقترینم منو قربونیت کن ای نازنینم هرچی دارم عزیزم من از تو دارم تو همه زندگیمی دارو ندارم تو بدادم برس عشق چشم انتظارم هیچ ارزویی جز تو ندارم کمکم کن تو ای عشق پرامو وا کن بیمن این عشق عاشق صدام کن عاشقم کن تو ای عشق اسمت قشنگه یه عمره که دنیا سرت میجنگه اگه عشقی نباشه دلسرگردونه چه فایده داره اون دایکه خونه هرچی که دارم من از تو دارم تو زندگیمی دارو ندارم باور ندارم هرچیکه دارم میخوام رو سینه ات من سر بذارم باور نداااارم
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388ساعت 0:35 توسط ....ه... |
دفتر خاطرات من شروع مي شه با اسم تو طلسم تنهايي من شكسته با طلسم تو با نفس تو ، قلب من صداي زندگي شنيد عكس تورا كنار من خدا با دل تنگي كشيد خدا با دل تنگي كشيد تا دل بيقرار من ز دست تو آروم گرفت دستامونا ، دست خدا گذاشت تو دست سرنوشت چه بي بهونه دلامون اسير دست ما شدن چه بي بهونه دستامون از هم ديگه جدا شدن حالا اون روز و شبها يه عمر گذشت و ميگذره بعد يه عمر از من و تو مونده هنوز يه پنجره پنجره شعرهاي من به شوق چشمات وا مي شه بي تو لب ترانه هام ساكت و بي صدا ميشه اگه تو بودي زندگي گرم نفسهاي تو بود دستام ستاره كم نداشت اگه تو دستهاي تو بود بعد تو ، دفتر دلم پاييز غصه و غمه دلم خوشه به ياد تو كه تا هميشه مرهم
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 0:45 توسط ....ه... |
در حضور خار ها هم میشود یک یاس بود
در هیاهوی مترسک ها پر از احساس بود میشود حتی برای دیدن پروانه ها شیشه های مات یک متروکه را الماس بود کاش میشد ، حرفی از کاش میشد هم نبود هرچه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 0:15 توسط ....ه... |
به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس سند عشق به امضاء شدنش می ارزد گر چه من تجربه ای از نرسیدن هایم کوشش رود به دریا شدنش می ارزد کیستم ؟.........آتش سردی که هنوز حتم دارد که به احیاء شدنش می ارزد با دو دست تو فرو ریختن دم به دمم به همان لحظه ی بر پا شدنش می ارزد دل من در سبدی عشق به نیل تو سپرد نگهش دار به موسی شدنش می ارزد سالها گر چه که در پیله بماند غزلم صبر این کرم به زیبا شدنش می ارزد
+ نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 15:13 توسط ....ه... |
برای دل دادن لحظه ای درنگ جایز نبود تا به خود آمدم دیگر دلی در کار نبود دل بردی و بی دل کنج اتاقم همچون شمعی فروزان در خود شعله کشیدم از گرمای وجودم سوختم و سینه سوخته کلبه ام را سوزاندم امروز همچون ققنوس از خاکستر خود به آسمان تو پر کشیدم با عطر تن تو میلاد دوباره ام را جشن گرفتم و دوباره سوختن در گرمای عشق تو را آغاز کردم
+ نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 14:58 توسط ....ه...
| ||||||